تبليغاتX
عــاشـق تنـــها
عــاشـق تنـــها

در صفحه شطرنج زندگی همه مهرهایم مات مهربانی تو شد ومن قلبم را به تو باختم


چرا وقتي چشمانم را فرو مي بندم جز صورت پريده رنگ تو،

 آن چهره زيبا و شوق انگيز که معلوم نيست براي چه و به

چه ترتيب مطلع آرزوهاي من گشته است، چيزي نمي بينم؟!

نوشته شده در بیست و نهم دی 1388ساعت 11:47 توسط عــاشـق تنـــها| |

داني نو بهار جواني چه اسان گذشت

زود آنچنان که تير از کمان گذشت

نيمي به راه عشق و جواني صرف شد

نيمي دگر به غفلت و خواب گران گذشت

 

نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1388ساعت 20:23 توسط عــاشـق تنـــها| |

اي
همراه

مـــــــــن

تنــــــها با تو

تا اوج عشـــــــق

هـم پـــــــــــــروازم

با قلب تودلدارمن هم آوازم

توهمپـــــــــای من، تنـــها با من

هـــــــــــــــــــم آوایـــــــــــــــــــــ ــی

با درد مــــــــــــــــن، آشنـــــــــــــــایــی

تکيـــــــــــــــــــه گاهی ، همصــــــــــدایــی

ما فرياد عشـــــــــــــــــــق، در قلب شــــــــب

دلـــگرمی عاشــــــــــقای بيصــــــــــــدایيــــــ ــــم

ما، دل ميبازيم دريا دريا ،تابيکران،عاشقای بی پروایيم

تو، با مــــــــــــن بمـــــــــــان، اي مهـــــــــــــــــــــرب ان

چون ماه شــــــب در آســــــــمان؛ بر من بتــــــــــــــــــــاب

تا بيـــــــــــــــــکران مثـــــــــــــــــل مهتــــــــــــــــــــــ اب

مــــن تا مـرز جان؛ از عشقمان ميسـوزم ای آرام جـــان

بر من بتـــــــاب تا کهــــکشــان مثــــل آفتــــــــــاب

ما؛ فريــــاد عشـــق در قلــــب شب دلگـــــرمی

عاشقــــــــــــاي بيصــــــــــــــــــــدا یيم

ما؛ دل ميبازيم دريا دريا تا بيکران

عاشقـــــــای بي پــــروایيـــــــــم

اي تورؤيـای شبهای مـــــــن

عشق و ببين تو چشمای من

دستات و تو دســت من بگذاردرلحظه های ديـدار

نوشته شده در بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:45 توسط عــاشـق تنـــها| |

نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:24 توسط عــاشـق تنـــها| |

تا به حال حرفهايم را با لبهاي نگاهم بازگو مي كردم ولي امشب مي خواهم

با زبان قلبم برايت سخن بگويم تا بار ديگر ثابت كنم كه لحظه لحظه زندگي ام

تو را فرياد می زند . امشب آمده ام با اشك هايم با تو سخن بگويم , با دانه هاي

شفاف عشق كه از اعماق جانم جاري مي شوند صفحات دفتر آشنايي ما هر روز

با عطر جديدي از عشق ورق مي خورد و من مانده ام كه آيا خواهم توانست

 بار عشق تو را به مقصد برسانم يا نه ؟دوست دارم تو در كنار من بهترين لحظه

ها را تجربه كني دوست دارم تو نيز به مانند من طراوت عشق در چشمانت

 حلقه زند , دوست دارم در كنار من مملو از عشق باشي , مملو از عطر اميد

 شبها كه بي حضور تو ,  خاطرات مشتركمان را با ديدگاني اشكبارمرور می

کنم  تصوير چشماني را مي بينم كه مهربانانه چشم به چشمانم  دوخته اند

و من براي استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم كشيد كاش مي شد

 با تو و در كنار تو عشق را در آغوش كشيد مهربان ياور زندگي ام در اين شب

مهتابي كه مي دانم دلتنگ عطر باراني , اشكهايم را  تقديم قلب درياييت مي كنم

 اما نه می دانم دوست نداری اشکی از چشمانم جاری شود پس باصدایی 

که از اعماق وجودم بیرون می آید فریاد می زنم از صميم قلبي كهبه راهت باختم

  دوستت دارم.

 

نوشته شده در نوزدهم شهریور 1388ساعت 23:53 توسط عــاشـق تنـــها| |

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی ست

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی ست

در این دنیا که حتی ابر نمی‌گرید به حال ما

همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنهایی

 

 

نوشته شده در نوزدهم شهریور 1388ساعت 22:54 توسط عــاشـق تنـــها| |

قلب من در هر زمان خواهان توست

 این دو چشمان عاشقم مهمان توست

  گرچه لبریز از غمی درمانده ام

این نگاهم  در پی درمان توست ...!

غبار از چهره ی نازت بگیرم یک شب پرده از رازت بگیرم

 تو در چشمان من یک سیب سرخی خدا قسمت کند گازت بگیرم!!!

افسوس که عشق جاودانه نیست.عشق گل سرخیست که طاقت طوفان را ندارد.

 عشق یک خاطره سبز است که از آمدن پاییز میترسد

به همان قدر كه چشم تو پر از زیباییست بی تو دنیای من ای دوست پر از تنهاییست

نوشته شده در نوزدهم شهریور 1388ساعت 18:12 توسط عــاشـق تنـــها| |

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...

برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...

برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است.... 

برای تويی كه قلبت پـاك است...

برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است

                                     

نوشته شده در هجدهم شهریور 1388ساعت 0:14 توسط عــاشـق تنـــها| |

ندارم لحظه ای ازتورهایُی

 

امان ازعشق واین رهایُِی

 

تمام ترس من ناگفته پیداست

 

مبادا بین ما افتدجدایی

                           

نوشته شده در پانزدهم شهریور 1388ساعت 22:15 توسط عــاشـق تنـــها| |

وحشت ازعشق که نه     ترس من فاصله هاست

وحشت ازغصه که نه      ترس من خاتمه هاست

ترس بیهوده ندارم      محبت از خاطره هاست

به یادآشنایان آشنا باش

به پیمانی که بستی با وفاباش

چویادت روز وشب درخاطرماست

توهم هرجاکه هستی یادما باش

نمی تونم احساسم و باکسی قسمت بکنم

به تـلخی نبودنت بایدکه عــادت بـکـنم...

چه کنم دست خودم نیست که یادت نکنم

خواستی گل نشوی تا به تو عادت نکنم..

من غرق غم سنگ صبورم نشدی

ظلمتکده ام طالب نورم نشدی

من مرد رهم ولی زمقصدمانده

درجاده غم راه عبورم نشدی...

نوشته شده در پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:42 توسط عــاشـق تنـــها| |

دوست دارم برای تو یه حرف خیلی ساده بود،

 غافل از اینكه دل من منتظر اشاره بود

نوشته شده در دوازدهم شهریور 1388ساعت 18:20 توسط عــاشـق تنـــها| |

    
نوشته شده در یازدهم شهریور 1388ساعت 1:0 توسط عــاشـق تنـــها| |

 

قلبم را تقدیمت می کنم تا بدانی بی ریاترینم

 

اشکی برای اندوهت می ریزم تا بدانی پر احساس ترینم

 

موجی از عشق را بر ساحل وجودت می فرستم تا بدانی عاشق ترینم

 

و شعرم را تقدیمت می کنم تا بدانی ساده ترینم ...

نوشته شده در دهم شهریور 1388ساعت 22:12 توسط عــاشـق تنـــها| |

نوشته شده در دهم شهریور 1388ساعت 5:0 توسط عــاشـق تنـــها| |

چون درختی در زمستانم. در انتظار بهاری نشسته ام. بهاری که

 تو می آیی ولی افسوس این زمستان جاویدان است. پشت پنجره

شب در انتظارت نشسته ام. درین شب های سیاه دانه های سفید

 برف می بارد و من به جای پای تو روی برف های می نگرم. تو گفتی

بهار می آیی ولی بهاری نیست این زمستان است که بر من حکمفرماست.

 دیگر تو نیستی و من به سرنوشت شوم و بی حاصل خود فکر میکنم.

بی تو زندگیم از تهی سرشار است. آنگاه که می آیی من مرده ام و از قبرم

خاری روییده تا بدانی زندگیم بیابانی بود که کرکس های تنهایی وجودم

 را لاشه لاشه خوردند. همچنان برف می بارد. باد زوزه می کشد و طوفانی

خشمگین رویاهای من را درمی نوردد و .... من به خواب زمستانی ، زمستان

جاویدان فرو خواهم رفت.

نوشته شده در دهم شهریور 1388ساعت 4:49 توسط عــاشـق تنـــها| |

 
شمع سوزان توام اينگونه خامو شم نکن
 
 در کنارت نيستم اما فراموشم نکن
 
 
اگر در خواب مي ديدم غم روز جدايي را
 
به دل هرگز نمي دادم خيال اشنايي را
 
 
 
سادگي را دوست دارم چون با صداقت است
 
هيچ دروغي درآن راه نداردمانندکودکي است
 
 که با چشمان معصوم اش به همه نگاه ميکند
 
 وبا معصوميت اش هزاران حرف به دنيا ميزند

سکوتم را به باران هدیه کردم تمام زندگی را گریه کردم

نبودی در فراق شانه هایت به هر خاکی رسیدم تکیه کردم

نوشته شده در دهم شهریور 1388ساعت 1:13 توسط عــاشـق تنـــها| |

هر شب وقتی تنها میشم حس می کنم پیش منی،

دوباره گریم می گیره انگار تو آغوش منی

روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه،

با اینکه نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه

بارون میباره و تو رو دوباره پیشم می بینم،

اشک تو چشام حلقه میشه دوباره تنها میشینم

قول بده وقتی تنها میشم بازم بیای کنار من،

شبای جمعه که میاد بیای سرِ مزارِ من

دوباره باز یاد چشات زمزمه ی نبودنم،

ببین که عاقبت چی شد قصه ی با تو بودنم

خاک سرِ مزارِ من نشونی از نبودنم ،

دستای نامردم شهر جنازه ام ربودنه

به زیر خاکمو هنوز نرفتی از یاد من ،

غصه نخور سیاه نپوش گریه نکن برای من

دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم ،

رو سنگ قبرم بنویس تنهاترین تنها منم
نوشته شده در دهم شهریور 1388ساعت 0:30 توسط عــاشـق تنـــها| |

 

دیشب در خلوت تنهاییم آهسته بی تو گریستم...


کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو

  می رساند تا بدانی "بی تو" چه می کشم   

نوشته شده در دهم شهریور 1388ساعت 0:21 توسط عــاشـق تنـــها| |

  

دوستت دارم به چشمانی كه رنگش رنگ شبهاست

به آن نازی كه در چشم تو پیداست

 به لبخندی كه چون لبخند گلهاست

 به رخسارت كه چون مهتاب زیباست

 به گلهای بهار و عشق و هستی به قرآنی

 كه او را می پرستی قسم ای نازنین

 تا زنده هستم تو را من دوست دارم میپرستم

 

نوشته شده در نهم شهریور 1388ساعت 23:10 توسط عــاشـق تنـــها| |


کاش قاصدک به تو می گفت این پیغام را

 میر ساند که امید و آرزوهایم بی تو


آهسته آهسته در حال فرو ریختن است...


 

نوشته شده در نهم شهریور 1388ساعت 23:8 توسط عــاشـق تنـــها| |

نوشته شده در نهم شهریور 1388ساعت 22:41 توسط عــاشـق تنـــها| |

آنچنان رسم وفا مُرد که ترسم روزی

 لیلی ار زنده شود یاد ز مجنون نکند

نوشته شده در هفتم شهریور 1388ساعت 4:59 توسط عــاشـق تنـــها| |

ای کــــاش دلـــم اسیر و بـــیمار نـــبود

در بنــــد نـــگاه او گــــرفـــتار نـــبود

من عاشق و او ز عشق من بی خبر است

ای کـــــاش دل و دلــــبر و دلـــدار نـــبود

 

نوشته شده در هفتم شهریور 1388ساعت 4:53 توسط عــاشـق تنـــها| |

بعد از مرگم به گورم بیا ,

مبادا از گورستان خلوت

وحشت کنی زیرا در آنجا

قلب آرام خفته, مبادا اشک

بریزی زیرا چشمان من همراه

با تو اشک خواهد ریخت

هرگاه شمعی را در حال

سوختن دیدی مرا به یاد آور

هرگاه ترانه غم انگیزی شنیدی

آنرا به یاد من زمزمه کن

زیرا من هر کجا که باشم

به یاد تو خواهم بود.

 

 

نوشته شده در پنجم شهریور 1388ساعت 5:12 توسط عــاشـق تنـــها| |

روزی که تو را دیدم در عشق رها گشتم                قلبم ندا سر داد از غم جدا گشتم       

در موقع آن دیدار آرزوی من این بود           بر شمع وجود تو چون پروانه می گشتم

با لحن دل انگیزی اینگونه سخن گفتی          عشقت به دلم بنشست با تو آشنا گشتم 

اظهار عشق کردی اندرپی عشق من          خوشبخترین عاشق بین عاشقان گشتم من

 

نوشته شده در پنجم شهریور 1388ساعت 5:7 توسط عــاشـق تنـــها| |

میخواهم نامه ای برای تو بنویسم

میخواهم نامه ای بنویسم بگویم که دیگر دلم طاقت دوری ندارد من میدانم که تو چه قدر از من دوری

در قلب من و تو جایی جز عشق نیست عشقی که در کنار تو فقط و فقط جاودانه است.

میخواهم نامه ای بنویسم که شاید این راه دور را برای من و تو نزدیک کند بنویسم که شاید راه 

من و تو  دور باشد ولی وقتی قلبها به یکدیگر نزدیک باشد دیگر آن دوری به نزدیکی و شاید با هم

و در کنار یکدیگر بودن را بدهد.

مینویسم که عشق من نسبت به تو و عشق تو نسبت به من کم نشود.

نوشته شده در پنجم شهریور 1388ساعت 5:1 توسط عــاشـق تنـــها| |

 

اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن

 

 با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن

 

    زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن

 

     زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن

 

 مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت

 

از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن

 

دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار

 

 اين شرر از من مگير از نو سيه پوشم مكن

 

چون صبا در جستجوی خود به هر سويم مكش

 

 همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن

 

اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز

               

هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن

 

نوشته شده در چهارم شهریور 1388ساعت 18:48 توسط عــاشـق تنـــها| |

 

 منتظر موندم به راهت تا هميشه

چش به راهت مونده بودم پشت شيشه

انتظارت تلخه مثل مردنه دل

مثل عشقي خام و باطل

واي اگه فردا بياد باز تو نيايي

واي ميخوام داد بزنم از اين جدايي

واي ديگه مردم ديگه مردم چقدر تو بي وفايي

مگه من با تو بد کردم خدايي ؟

هر چي ميخواي بگي بگو اما نگو دوست ندارم

هر کار ميخواي بکن ولي بگو نميري از کنارم

تــــو رو خــــــدا

مثل غريبه ها دلم رو هي نرنجون

تو رو خدا دشمنامو به روي من انقدر نخندون

بخدا من ميميرم از اين جدايي

بخدا من ميميرم اگه نيايي

 اگه فردا بياد و باز تو نيايي

 اگه فردا بياد و باز تو نيايي

نوشته شده در چهارم شهریور 1388ساعت 18:46 توسط عــاشـق تنـــها| |


.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•..•*..*•.

همیشه آرام هستی و صبور روزها در این خانه دلتنگ چشم انتظار تو هستم

و وقتی از همه نامهربانی هاخسته می شوم ، زانوانت را مي جويم ...

كه سر بر آنها بگذارم و آغوش گرمت را كه در آن آرام بگيرم...

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•..•*..*•.


در كلبه كوچك قلبم ،برايت، مركبي از غرور و محبت مهيا مي كنم

تا تكسوار درياي بي انتهاي عشقم گردي .اگر رفتي و مقصد گمشده را نيافتي

 تو را به خدا سوگند مي دهم به كلبه كوچك قلبم بازگردي ! چشم به راه توام ...

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•..•*..*•.

ياد تو مثل خورشيدي در شبهاي تنهايي ام مي درخشد و همه ي

 ستارگان را مجاب مي كند وقتي تو باشي ، شب قابل تحمل است .

يك روياي نديده اي . سر به ديوار مهرت مي گذارم و پشت نرده هاي خيال

يك آرزو آنقدر مي نشينم و آنقدر مي نويسم تا ...

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•..•*..*•.

مي خواستم بروم تا انتهاي عدم ، مي خواستم نيست شوم ،

 گم شوم.قلب شيشه اي غرورم افتاد و شكست . حتي آهي نكشيدم

 چون زندگي را با حضور ت دوست دارم . تو را قسم مي دهم به شبنم هاي شفاف ، 

به صداقت ياس ، تو را قسم مي دهم به پاكي و محبت كه بماني

تو را قسم مي دهم به آب و آيينه كه بماني ... همه رفتند ، تو بمان ...

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•..•*..*•.

اي آبي ترين صبح ، تو از تبار بهاري و من از قبله پاييز .زير اين حجم سنگين تنهايي ،

در ميان كوچه هاي گمنام زندگي به تو مي انديشم. سالهاست كه اشك ديدگانم

 ارمغان كوير گونه هايم شده است . تو نميداني كوچه باغ خاطره پر از پاييز شده است ،

پر از سكوت تنهايي ...
.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•..•*..*•.

نوشته شده در دوم شهریور 1388ساعت 18:53 توسط عــاشـق تنـــها| |

نوشته شده در دوم شهریور 1388ساعت 18:35 توسط عــاشـق تنـــها| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ